|
------------------------------------------ عشق -------------------------------------------
|
عقول را از ادراک ماهیت و حقیقت روح دیده بربسته اند
و روح صدف عشق است ٬
پس وقتی علم را به صدف راه نیست
به گوهر مکنون در آن صدف چگونه راه خواهد بود ؟ !

عشق حیرت است
و در آن به هیچ شیوه ای اختیار اکتساب نیست !
چرا که مرغ اختیار توان پریدن در آسمان ولایتش را ندارد.
پندار اختیار٬بلای عاشق است ٬
وقتی این پندار را کنار گذاشت و با اختیارش در این وادی نکوشید
و زهر قهر را به جانش خرید و جانش را مهره بساط او کرد تا
هر نقشی که خواست بر جانش نهد عاشقی آسان خواهد بود.
معشوق خزانه عشق است
و زیبایی و جمالش ذخیره اوست !
تصرف عشق در این خزانه در همه حال نافذ است ٬
لیکن اهلیت خلعت عشق این است که
...
...
به نظر شما
آیا عشق ٬ زیبایی را می آفریند ؟
و یا زیبایی ٬ عشق را ؟ ؟ ؟
این مدت که نبودم در دنیای فلسفه غرب سیر می کردم که با اسپینوزا
حکیم سده شانزدهم اروپا برخورد کردم ٬ بعد از گفتگویی مختصر موضوع
عشق را پیش کشیدم ٬ گفت : اعمال انسان دو قسم است٬ اگر عوامل
خارجی آن را برانگیزد به آن انفعال می گویند که این از اختیار انسان بیرون
است و تابع موجودات و مقید به مقتضیات تن می باشد٬ در این قسم٬نفس
گرفتار قوه تخیل و توهم است. اما قسم دوم از اعمال انسان که برحسب
طبع خود انسان می باشد به آن فعل می گویند که در اختیار خود انسان
بوده و تابع امور جسمانی نیست بلکه روحانی و عقلانی بوده و فارغ از
تخیل و توهم است.
عشق هم دو گونه است٬ ...
عشق٬ همت و اراده قوی و کمال مطلوبی دارد
که معشوق متعالی صفت می خواهد. پس هر که در دام
وصال عاشق بیفتد٬ عشق ٬ او را به معشوقی نپسندد !
و براساس این همت عشق است که وقتی خداوند ابلیس
را از خود راند به او فرمود : بر تو باد لعنتم !
ابلیس در مقابل٬ به عزت الهی که در نهایت کمال است
متوسل گشته و گفت : به عزت تو سوگند ... !
اشارت ابلیس به این معناست که من گرچه نتوانستم در
جایگاه عاشقی بمانم و لایق عشقت شوم اما تو که خدای
منی همیشه در مقام معشوقی و
...
عشق که بازار بتان جای اوست
سلسله بر سلسله سودای اوست
گرمی عشاق خراب است عشق
آتش دلهای کباب است عشق
عشق نه وسواس بود نی مرض
عشق نه جوهر بود و نی عرض
عاشق و معشوق ز یک مصدرند
شاهد عینیت یکدیگرند
عشق کجا راحت آسودگی
عشق کجا دامن آلودگی
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
ما که در این آتش سوزنده ایم
کشته ی عشقیم و بدو زنده ایم
شعر از هاشمی کرمانی شاعر قرن یازدهم
پروانه عاشق آتش است
اما قدرت و قوت و بودنش دور بودن از اشراق اوست.
طلایه ی اشراق وعده گاه اوست و او در هوای طلب٬
عاشقانه پر می زند تا به معشوق خود برسد٬
وقتی که به آتش رسید و بعد از طواف ٬ شعله کشد٬
ظاهر قضیه این است که عاشق خود را به معشوق رسانده است٬
اما حقیقت چیز دیگری است.
...
معشوق هر که
لطیف تر و شریف تر
عاشق او عزیز تر !
شرف هر عاشقی
به قدر معشوق اوست .
تا حال معشوقت لب بر لبانت نهاده و تو را بوسیده ؟
آیا انعکاس لطیف صدای بوسه اش را شنیده ای ؟
آنگاه که معشوق ازل لب بر لبان جان انسان شیدا نهاد
از برق بوسه اش نور ( اَلَستُ بِرَبِکم ) بر دل آدمی تابید
و آنگاه کف دلش ترک برداشت و عشق ناب قطره قطره
از آن جوشید.
آری ٬ بارگاه عشق اصیل ٬ درون دل است !
...
عاشق در طلیعه ی عشق
از بلا گریزان است ٬ اما نمی داند که
بلا و جفا تیری است که از کمان ارادت
معشوق رها می شود تا جان او را
به زخم عشق متبرک سازد !
آنگاه که تیر بلا به جانش نشست و او
در خود پیچید حکمی جدید از جانب معشوق
برای او صادر می شود
...
کسانی که عشقشان بوی هوس می دهد
این متن را نخوانند !
باخود بودن چیزی است و با معشوق خودبودن چیز دیگر .
در خود بودن خامی بدایت عشق است ٬
چون در راه پختگی قدم نهاد و خود را رها ساخت
آنگاه به او خواهد رسید.
عاشق تا وقتی در خود فرو رفته ٬ احکام فراق و وصال ٬ قبول و رد ٬
قبض و بسط ٬ اندوه و شادی و ... در او جاری است و
او اسیر ثانیه ها می باشد.
او با گذر ثانیه ها رنگ لحظات را به خود می گیرد٬
گاه در وادی فراق است و گاه در موعد وصال ٬
گاه شاد می باشد و گاه غمگین.
...
عشق در حقیقت بلاست و
قوت و قدرتش در جفاست !
او با علم جفا انسان را عاشق می کند.
انس و آرامش در این وادی غریب می باشد
و اگر لحظاتی وجود انس و راحتی را
همراه عشق حس می کنیم ...
عشق برای معشوق نه سود دارد و نه زیان ٬
اما از آنجا که جود و کرم٬سنت عشق است ٬ لذا عاشق را
به معشوق می بندد ! و نتیجه این پیوند آن است که
عاشق در هر حالی که باشد نظرگاه معشوق است.
اگر معشوق با اختیار خویش فراق را پسند کند٬
وصال اصلی همان است !
زیرا نشانگر آن است که معشوق به عاشق نظر و
عنایت دارد.اما اگر
...
ابتدای عشق اینگونه است که
عاشق معشوق را برای خود می خواهد٬
در این حال عاشق بواسطه ی معشوق٬
عاشق خویشتن است.
...